با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـــیـــایــــی سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟ آموزگار نیستم بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد تو را گم کرده ام خوبم تلنگر میزنی بر دل که پیدا کن مرا ای دوست که من پنهان شوم تا کی تو را آغاز با من بود تلنگر می زنی بر خاطراتم فرو می پاشد این حس بلوری و می ریزد به چشم مات ِ ماتم ببین دل مرده ام امروز تماشا کن مرا ای یار تماشا خانه ام امروز فراموشت شده آن شب؟ میان قصه دیروز شبی که موی من را ناز کردی و در آغوش من پرواز کردی تو خندیدی که: زیبایی و شیرین و من هم خنده میکردم لبانم را به لبهایت عزیزم هدیه میکردم ومن امروز با گریه صمیمی وهم آغوشم میان غصه ها غرقم یک آهنگ فراموشم تلنگر میزنی بردل که پیدایت کنم از نو ببینی قلب پیرم را که من غمخانه ام بی تو تو را گم کرده ام آری تو پیدا کن مرا این بار که چشمانم نمی بیند نگاهت را به من بسپار ... آسمان جای عجیبیست نمی دانستم عاشقی کار غریبیست نمی دانستم عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم عشق کار همه کس نیست نمیدانستم کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند گاهی از غم می شود ویران دلم ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
کم کم یاد خواهی گرفت : تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را ؛ اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر ؛ و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ؛ و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمیدهند. کم کم خواهی آموخت که چگونه باید ببازی ؛ کم کم خواهی آموخت چگونه در تنهایی با همه خاطرات او باید بسوزی و خواهی آموخت که در این سوختن باید زندگی کنی و در نهایت میبینی از زندگی که گذراندی چیزی جز آرزوهای نرسیده نداری و کم کم خواهی آموخت که چگونه به امید نفس نکشیدن شبها را چگونه خواهی خفت ؛ این یعنی زجر دوست داشتن و قشنگترین درد دنیا که به نا امیدی تو منجر میشود ولی چیز دیگری هم خواهی آموخت و این است که: کویر تنها بهانه ای است که دستهای او را بگیری و بروی هر چند که میدانی کویر فقط رفتن و رفتنه بی نتیجه است ولی بهانه ی با او بودنت بود. ولی چیزی توی این آموختنا هست که برات ارزش داره ؛ کم کم یاد میگیری : که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد ؛ یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی و یاد میگیری که خیلی می ارزی اما یه سری حقیقتهارو هم توی این کویر رفتنت میفهمی ؛ اینکه: یادت باشه که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود" یه کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم" قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" مقداری تفکر پشت "چه میدونم" اندکی درد و غم پشت "اشکالی نداره" و حرفهای پر از ناراحتیت پشت هر "هیچی" گفتنت وجود داره.![]()
![]()
سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟
منم آن آشنای سالیان گریه و لبخند
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب ؟
میان آب و گل رقصان ، میان خار و گل خندان
در آن آغوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟
دل و دین در کف یغما و من تنها و من تنها...
در این هنگام رو حانی ، پناهم می دهی امشب ؟
به ظلمت رهسپار نور و از میراث هستی دور
در آن اسرار پنهانی ، پناهم می دهی امشب ؟
رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انسانی ، پناهم می دهی امشب ؟
نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمی محفل
تو از چشمم چه می خوانی ؟ پناهم می دهی امشب ؟![]()
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...!
خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است٬
تنها دقایقی چند دیر کرده است٬
گفتم:امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است...!
خندید به سادگیم آینه و گفت:
احساس پاک تو را پیر کرده است...!
گفتم: از عشق من چنین سخن مگوی...!
گفت: خوابی روزهاست که دیر کرده است...!
در آینه به خود نگاه می کنم٬
آه...عشق او عجب مرا پیر کرده است..!
راست گفت آینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است....!![]()
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند![]()
![]()
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!
از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد![]()
![]()
هر روز شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیز ها بود!!!
اگر عشق ارتفاع داشت،
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی!!!
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر براستی خواستن توانستن بود، محال نبود، وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند، همیشه می توانستند تنها نباشند!!!
اگر گناه وزن داشت، هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد...
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی، و من شاید، کمر شکسته ترین بودم!!!
اگر غرور نبود، چشمهایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام دوستت دارم را ، میان نگاه های گهگاهمان جستجو نمی کردیم!!!
اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای یک سفره، سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد!!!
اگر ساعت ها نبودند، آزادتر بودیم...
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم و هر عادت مکرر را
میان بیست و چهار زندان حبس نمی کردیم!!!
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز، لبریز از ناباوری بودم!
هیچ رنجی بدون گنج نبود، اما گنجها شاید، بدون رنج بودند!!
اگر همه ثروت داشتند، دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنارخیابان خواب گندم نمی دید، تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثارش کند...
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد، اگر همه ثروت داشتند!!!
اگر مرگ نبود، همه کافر بودند و زندگی بی ارزش ترین کالا بود!!!
ترس نبود، زیبایی نبود، و خوبی هم شاید!!!
اگر عشق نبود، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟!
کدامین لحظه نایاب را اندیشه می کردیم؟!
و چگونه عبور لحظه های تلخ را تاب می آوردیم؟!
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم، اگر عشق نبود!!!
اگر کینه نبود، قلب ها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند!!!
من با دستانی که زخم خورده توست، گیسوان تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم، به یادگار نگه می داشتی!!!
و ما پیمانه هایمان را درشب های مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم!!!![]()
![]()
نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت
۱:٢٢ ق.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
در این شبــهای بـــارانی
غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی
بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می ایـــــی
به احســــاست قســــــم یــــک شب
دلم می میرد از حسرت و
من اهسته میگویم :
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت
۱٠:۳۸ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت
۱٠:۳٢ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت
۱٠:۳٠ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت
٩:٥٥ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
چی شد که سیگاری شدی ؟
-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم .
چی شد که ترک کردی؟
-یه شب بارون میومد… دیگه تنها نبودم !
چی شد الکلی شدی و سیگار رو دوباره شروع کردی؟
-یه شب بارون میومد… دوباره تنها شدم ...
چی شد آوردنت اینجا، بستریت کردن؟
-یه شب بارون میومد… خیلی تنها بودم… تو خیابون دیدمش…اون
تنها نبود...!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت
٩:٥۱ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٠ساعت
۱٠:٥۸ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت
٩:۳٠ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت
٩:٢۸ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت
٩:٢٥ ب.ظ توسط مرتضی پورعبداله نظرات () |