شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

عشق یعنی این ، بخوانید و تفکر کنید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٦ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

روزگارا,

که چنین سخت به من می نگری,

باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست,

گرچه دلگیرم از دیروزم,

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند,

لیک باور دارم

دل خوشی ها کم نیست! 

زندگی باید کرد....!


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواش برو من می ترسم
مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم من خیلی می ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی که دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا می شه یواش بری
مرد جوان : به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگزاری ، آخه نمی تونم راحت برونم اذیت می کنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد� چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |

روزگارا

 که چنین سخت به من می نگری
 
, باخبر باش که پِژمردن من آسان نیست
 
, گرچه دلگیرم از دیروزم
 
, گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند
 
, لیک باور دارم
 
دل خوشی ها کم نیست!
 
 زندگی باید کرد....!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |