شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

دیدم دل ام گرفته
هوای گریه دارم
تواین غروب غمگین
دور از رفیق و یارم

دیدم دل ام گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم

دیدم غروبه اما
نه مثل هر غروبی
پهنای آسمونو
هرگز ندیده بودم
از غم به این شلوغی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد و آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره…


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی

 

من بدو میرسم اما تو که دیدن نتوانی

 

من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفت

 

عاشق پا به فرارم تو که این درد ندانی

 

چشم خود در شکن خط بنهفتم که بدزدی

 

یک نظر در تو ببینم چو تو این نامه بخوانی

 

به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زیباست

 

که غزالی به نوای نی محزون بچرانی

 

از سر هر مژه‌ام خون دل آویخته چون لعل

 

خواهم ای باد خدا را که به گوشش برسانی

 

گر چه جز زهر من از جام محبت نچشیدم

 

ای فلک زهر عقوبت به حبیبم نچشانی

 

از من آن روز که خاکی به کف باد بهار است

 

چشم دارم که دگر دامن نفرت نفشانی

 

اشکت آهسته به پیراهن نرگس بنشیند

 

ترسم این آتش سوز از سخن من بنشانی

 

تشنه دیدی به سرش کوزه‌ی تهمت بشکانند؟

 

شهریارا تو بدان تشنه‌ی جان سوخته مانی

--

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |


یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ.
اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد.
و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.
دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم.

اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

 

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

 

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

 

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

 

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

 

دیگران هر چه بخواهند بگویند، که عشق

 

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

 

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

 

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

 

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه، دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل ما رو بنویس

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی کردم قبول کردم‌ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بی‌مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه‌ام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

دیدم دلم گرفته
هوای گریه دارم
تواین غروب غمگین
دور از رفیق و یارم

دیدم دلم گرفته
دنیا به این شلوغی
این همه آدم اما
من کسی رو ندارم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |

یک عمر پایت سوختم ، قابل ندارد

دنبال من می گردی و حاصل ندارد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد
باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد
من خام بودم ، داغ دوری پخته ام کرد
یک عمر پایت سوختم ، قابل ندارد
من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد
باشد ولم کن با خودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد
شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می شود ساحل ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |