شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

بگذار س _ ک _ و _ ت قانون زندگی من باشد...

 

وقتی واژه ها درد را نمیفهمند...

 

سکوت میکنم...

 

و دیگر هیج نمیگویم...!

 

که این بزرگترین اعتراض دل من است...

 

به تو...

 

سکوت را دوست دارم

 

به خاطر ابهت بی پایانش...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |

اگه یه روز یکی با همه ی قلبش دوسِت داشت ؛

حواست باشه !

تو خاص نیستی ...

اونه که آدم کمیابیه و در حال انقراض !

مواظبش باش ... !!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٤ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

کنار پیکری لرزان و مدهوش

 

خداوندا چه می دانم چه کردم

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

نگه کردم بچشم پر ز رازش

 

دلم در سینه بی تابانه لرزید

 

ز خواهش های چشم پر نیازش

 

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

پریشان در کنار او نشستم

 

لبش بر روی لب هایم هوس ریخت

 

زاندوه دل دیوانه رستم

 

 

فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

 

ترا می خواهم ای جانانه من

 

ترا می خواهم ای آغوش جانبخش

 

ترا  ای عاشق دیوانه من

 

 

هوس در دیدگانش شعله افروخت

 

شراب سرخ در پیمانه رقصید

 

تن من در میان بستر نرم

 

بروی سینه اش مستانه لرزید

 

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت

 

در آغوشی که گرم و آتشین بود

 

گنه کردم میان بازوانی

 

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم...چتر نداشتیم ... خندیدیم، دویدیم، و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم


دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم...
سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود


و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری،
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد!
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...


فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم... تنها برو...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

دل که تنگ است

با که باید آمیخت؟

با که باید پیوست؟

دل که تنگ است کجا باید رفت؟

به درو دشت و دمن؟

یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟

پیر فرزانه ی من بانگ برآورد که این حرف نکوست

دل که تنگ است برو خانه ی دوست

شانه اش جایگه گریه ی تو

سخنش راه گشا

بوسه اش مرهم زخم دل توست

عشق او چاره ی دلتنگی توست

دل که تنگ است برو خانه ی دوست

خانه اش خانه ی توست............

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |