شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

 

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

 

 

 

 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

 

دیگر گوسفند نمی درند

 

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

 

 

 

 

می دانی ... !؟ به رویت نیاوردم ... !

 

از همان زمانی که جای " تو " به " من " گفتی : " شما "

 

فهمیدم

 

پای " او " در میان است ...

 

 

 

 

اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!

 

 

 

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .

 

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد

 

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...

 

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

 

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

 

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود

 

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

 

 

 

 

این روزها به جای" شرافت" از انسان ها

 

فقط" شر" و " آفت" می بینی !

 

 

 

 

راســــــتی،

 

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!

 

"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب

 

 

 

 

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟

 

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !

 

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...

 

 

 

 

وقتی کسی اندازت نیست

 

دست بـه اندازه ی خودت نزن...

 

 

 

 

این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

 

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

 

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

 

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

 

بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

 

بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان

 

بــی‌تو، بــی‌تو، بــی‌تو......

 

 

 

 

ماندن به پای کسی که دوستش داری *

 

قشنگ ترین اسارت زندگی است !*

 

 

 

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما

 

بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

 

 

 

 

 

می دانی

 

یک وقت هایی باید

 

روی یک تکه کاغذ بنویسی

 

تـعطیــل است

 

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

 

باید به خودت استراحت بدهی

 

دراز بکشی

 

دست هایت را زیر سرت بگذاری

 

به آسمان خیره شوی

 

و بی خیال ســوت بزنی

 

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

 

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

 

آن وقت با خودت بگویـی

 

بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

 

 

 

 

مگه اشک چقدر وزن داره...؟

 

که با جاری شدنش ، اینقدر سبک می شیم...

 

 

 

 

 

 

من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...

 

یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم

 

ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...

 

و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

آفتاب مال کیست؟

 

آفتاب از آن من نیست ولی،

 

گرمی و تداوم زندگی است.

 

 

 

چشمه مال کیست؟

 

چشمه تنها معنای عطش و تشنگی نیست،

 

استمرار جوشش است و زلال صمیمیت،

 

 

 

دریا مال کیست؟

 

دریا فقط برای تور و صید نیست،

 

مفهوم عمق است و بخشش،

 

 

 

آسمان مال کیست؟

 

آسمان تکرار نفس کشیدن نیست،

 

نشانه ی رهایی است و بخشش،

 

 

 

عشق چیست ؟

 

عشق لذت تماس و فرصت بستر نیست،

 

صبوری و طاقت است ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٥ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط مرتضی نظرات () |

 

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد...

 

وسعت تنهاییم را حس نکرد

 

 

 

در میان خنده های تلخ من...

 

گریه پنهانیم را حس نکرد...

 

 

 

در هجوم لحظه های بی کسی...

 

درد بی کس ماندنم را حس نکرد...

 

 

 

آن که با آغاز من مانوس بود...

 

لحظه پایانیم را حس نکرد....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

 

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

 

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

 

به او پوزخندی زد و گفت:

 

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

 

شمع گفت:

 

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

 

خورشید گفت:

 

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

 

شمع گفت:

 

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

 

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

 

خورشید به تمسخر گفت:

 

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟

 

 شمع به آسمان نگریست و گفت:

 

شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم!!

 

خورشید با تعجب گفت: شمع؟؟

 

شمع گفت:

 

آری شمع... دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم

 

خورشید خشمگین شد و گفت:

 

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

 

شمع لبخندی زد و گفت:

 

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

 

نرسیدی... من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

 

خورشید گفت:

 

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

 

شمع با چشمانی گریان گفت:

 

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

 

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

 

 

تلخ ترین حرف :  دوستت دارم، اما.......

 

شیرین ترین حرف : .......اما، دوستت دارم !

 

 

به همین راحتی جابه جایی کلمات زندگــی را دگرگون میکند

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |