شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

آینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است...!
خندیدم و گفتم: او فقط اسیر من است٬
تنها دقایقی چند دیر کرده است٬
گفتم:امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است...!
خندید به سادگیم آینه و گفت:
احساس پاک تو را پیر کرده است...!
گفتم: از عشق من چنین سخن مگوی...!
گفت: خوابی روزهاست که دیر کرده است...!
در آینه به خود نگاه می کنم٬
آه...عشق او عجب مرا پیر کرده است..!
راست گفت آینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است....!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط matsazo نظرات () |