شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

کم کم یاد خواهی گرفت: تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمیدهند

کم کم خواهی آموخت که چگونه باید ببازی

کم کم خواهی آموخت چگونه در تنهایی با همه خاطرات او باید بسوزی

و خواهی آموخت که در این سوختن باید زندگی کنی

و در نهایت میبینی از زندگی که گذراندی چیزی جز آرزوهای نرسیده نداری

و کم کم خواهی آموخت که چگونه به امید نفس نکشیدن شبها را خواهی خفت

این یعنی زجر دوست داشتن و قشنگترین درد دنیا که به نا امیدی تو منجر میشود

ولی چیز دیگری هم خواهی آموخت و آن این است که: کویر تنها بهانه ای است که دستهای او را بگیری و بروی

هر چند که میدانی کویر فقط رفتن و رفتنه بی نتیجه است

ولی بهانه ی با او بودنت بود

ولی چیزی توی این آموختن ها هست که برایت ارزش دارد

کم کم یاد میگیری : که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی

و یاد میگیری که خیلی می ارزی

اما یه سری حقیقتها رو هم توی این کویر رفتنت میفهمی

اینکه: یادت باشه که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"

یه کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"

مقداری تفکر پشت "چه میدونم"

اندکی درد و غم پشت "اشکالی نداره"

و حرفهای پر از ناراحتیت پشت هر "هیچی" گفتنت وجود داره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط matsazo نظرات () |