شهر عشق

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو/ باشد که خستگی بشود شرمسار تو/ در دفتر همیشه ی من ثبت می شود/ این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

 

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

 

به او پوزخندی زد و گفت:

 

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

 

شمع گفت:

 

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

 

خورشید گفت:

 

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

 

شمع گفت:

 

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

 

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

 

خورشید به تمسخر گفت:

 

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه چیزی شوی؟

 

 شمع به آسمان نگریست و گفت:

 

شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم!!

 

خورشید با تعجب گفت: شمع؟؟

 

شمع گفت:

 

آری شمع... دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و شب پروانه را سحر کنم

 

خورشید خشمگین شد و گفت:

 

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

 

شمع لبخندی زد و گفت:

 

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

 

نرسیدی... من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

 

خورشید گفت:

 

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

 

شمع با چشمانی گریان گفت:

 

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

 

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط matsazo نظرات () |